همیشه یک جایی جنگ است
یک روز آنجا
یک روز اینجا
و روزی هم که جایی جنگ نیست
حتما در خانه ی مورچگان جنگ است
بر سر تخمه ای که ما خورده ایم
چه خوب بود وقتی کودک بودیم
و حرف های بزرگترها را نمی فهمیدیم
و کوچک بودیم
آنقدر که روی پای بزرگترها می نشستیم
سادگی های مرا او زود دید
یار او بود و مرا از دور دید
دست هایش را جدا از او نکرد
رفت و با این نام ، من را بد نکرد
ضامن حال خراب من نشد
از نگاهم دور گشت و زود رفت
صبر هم می کردم او دیگر نبود
دوستَت دارم فقط یک جمله بود
راضی اما او به این جمله نشد
اینچنین من را اسیر خود نکرد ..
لیک ، من عاشق شدم
سخت اما بی غرض
از محبت پر شدم
دل به او دادم فقط
آتشی از غم زدم
تا خدا من سر زدم
یاد او کردم فقط
احوال تو سبز است
من عاشق صحرام
چشمان تو زیباست
من عاشق رؤیام
دستان تو موج است
من عاشق دریام
سبز می شود زمین
یار می شود زمان
دور می شود گُلم
راز می شود دلم
ضرب می شود درآن
آب می شود رُخم
صدر می شود خودم
اوج می شود خدا
لال می شود زبان
ساز می شود دهان
دام می شود روان
تور می شود نگاه
یاد می شود خدا
سیرِ سیرم از کلام
یک شب می آیی افتخار !
دست هایم را بگیر
راضی به احساسم نشو
ضایع تر از اینم مکن
از غم مرا آزاد کن ..
صد بار هم آغشته شو
در یک نگاه بی خواص
ره را تو ناهموار کن
اما مرا صد بیمه کن
لب از شکایت می گزم
ساعت به ساعت می روم
از کوچه های انتظار
دل را به وهمت خوش کنم ..
از من اگر دل برده ای
تاج سعادت برده ای
یک بار دیگر گفته ام !
چرا از آسمان باران نمی بارد
چرا یک لحظه این جان را سر و سامان نمی دارد
خداوندا دلم تنگِ بهار است
ولی این بار ، این جا بی بهار است
امان از آسمان که بی بخار است
بخواب !
خوابی عمیق را روانه ی نگاهت کن
بیداری خرابت می کند
نگاهت را نگاه دار ! ...
صد بار هم نازِ تو را
از این جهنّم می خرم
اما بگو تا بشنوم
سودش اگر در جیب توست
از صد فراتر می روم
کافی ست این جا بگذری
دیگر نمی دانم عشق را چگونه بنویسم
دروغ گفته بودم
و حالا نمی توانم راست بگویم ..