سلامی از انتهای خیال ..
یاد تو کردم باز
دلم وقت نشناس است
رضا به کسی داده است ..
صداقت ، وسیله است
دوست جای دیگرست
راز را نگفته است
از خدا می پرسم
لباسش خاکی است
ساده تر می گوید
از همه راضی است
دل چرا ساده است ؟
از کجا می دانم!
تنگ هم که می شود
یار را ندیده است
سیب سیب
یاد عکس های نگرفته
دوباره افتادم
رقّت بار است
ضمیر خرابم
اشتباه نکنم
صد بار لغزیده است
دائم بند می شود
رهایی ندارم
انتظار می کشد
لاف هم نمی زند
سراب دیده است
از دور گرفته است
درد را بی دوا
آیا دوایی است ؟
تا درد می کشد
یا صبر می کند
یک موی سفید در سرم دیدم و یاد این شعر رهی افتادم
" موی سپید را فلکم رایگان نداد این رشته را به نقد جوانی خریده ام "
و جوانیِ من همان نوجوانی ام بود که گذشت
و الآن در پیری ام
و به یقین رسیدم که بیشتر از دو دوره در زندگی نیست ؛
جوانی و پیری
جوانی همان کودکی و نوجوانی بود
و پیری بعد از آن
من در زندگی ام همیشه باید صبر می کردم
و همیشه نمی توانستم..
تنها نقطه ضعف من همین است
شاید هم نقطه ی قوت من باشد
کارهای خودم را سریع انجام می دهم و صبر نمی کنم
این کجایش بد است !
اما دیگران ،
همیشه باید برایشان صبر می کردم
تحمل من کمتر از یک روز و یک ساعت است
تو چطور انتظار داری روزها صبر کنم . نمی توانم
بی تابی ام دلیل دارد ..
انتظار
همیشه سخت ترین امتحان بوده است
***
اشتباه در اشتباه می کنم
و باز اشتباه می کنم ..
انگار مثبت نمی شود
منفی در منفی
رازها را راز بگذار
یار را آزاد بگذار
آتشی بر دل بزن
یار را در ناز بگذار
شب نمی آید دگر
زلف ها را باز بگذار
درد را دیگر بسوز
ناله را در نای بگذار
روز و حالت گر بد است
یک سفر در کار بگذار
هر چه می خواهی نبر
ساز را در بار بگذار